بنا نبود

بنا نبود که دروغ به خیک روزگارمان ببندی

که عشق باشد و تو

و چشم هایی که همیشه اشک ببارند

بنا نبود که پای احساسم لنگ بزند

تا تو خود را به من برسانی

و من از قافله ی لبخند و شادی جا بمانم

بنا به دوری و دوستی بود

تا دنیای مجازمان رنگ حقیقت بگیرد

بنای تاریخ همیشه ویرانی است

کاخهای دلی که در تنگ چشمی مردمان

می سوزندو خراب می شوند

 

5/10/92

/ 0 نظر / 7 بازدید