نا امید

نا امیدم دیگر از این روزگار

روزهای مرده بی صبر و قرار

فاجعه در فاجعه می بینم و

دست نیرنگ و ریای نابکار

نخوت و نکبت به جای دوستی

مستدام و پایدار و ریشه دار

در حقیقت بی حقیقت مانده ایم

با شرایط دل نمی آید کنار

دائمن می پرسم از تقدیر خود

عقل را با عاشقی آخر چه کار

عقل می خندد به عشق و زندگی

عشق می میرد برای قلب یار

شاید ارامش بگیرد با دلم

با وجودش سبز باشم چون بهار

 

2/9/92

/ 0 نظر / 8 بازدید