خمار

هلاکم می کند چشم خمارت

لب بر جسته و زیبا ، انارت

بیا و باز کن موهای خود را

بریزد روی شانه آبشارت

زمستانی شدم ، بی برگ و بی بار

مگر راهی شوم فصل بهارت

فقط یه لحظه کافی بود شاعر

شود سرمست و شیدا ، بی قرارت

مرا حسرت به دل نگذار بفرست

همیشه ماچ های آبدارت

بیا بنشین کنار حرفهایم

که آرامش بگیرم در جوارت

غزل می ریزد از عشق وجودت

بزن با زخمه ی دل بر سه تارت

نمی دانم چه شد راهی شدم تا

رسیدم عاقبت به چشمه سارت

در آغوش تو مات بوسه بودم

مگر کیشم کند هر شب قمارت

چنان خورشید می تابی شب و روز

و من باید بگردم در مدارت

هزاران شاخه گل تقدیم عشقت

هزاران شعر می گردد نثارت

غزل با نام تو آغاز گشته

به پایان می برم به افتخارت

 

30/10/93 علی خوش گفتار قیطریه ساعت 13

/ 0 نظر / 23 بازدید