مرده شور

دل را کفن کن روزگارم مرده شور است

چشم غزلها با وجود عشق کور است

معشوقه ی من مرد در نامردمی ها

باید بمیرم ماندنم دیگر به زور است

خاکستری از آتش بود و نبودم

هرجا بساط گریه هایم جور جور است

از درد بی پایان اشعارم نپرسید

دردم نبود درک و فرهنگ و شعور است

انسان فراتر رفته از خود خواهی خود

اوج حماقتهای او مانند سور است

باید ورق برگدد و کاری شود چون

دنیای خاموشی فقط پهنای گور است

ای کاش گفتنهایمان سودی ندارد

وقتی بساط تجزیه در دست مور است

از آنچه تا امروز بر آدم گذشته

پرونده ای سنگین و پر برگ و قطور است

از تو به تو نزدیکتر خائن ترین است

محبوب تو در  جاده های بی عبور است

آرامش من هم به معنای تباهی است

باور کنیدم روزگارم مرده شور است

 

27/2/92 4/3/92

/ 0 نظر / 6 بازدید