بوم

یک پایه با بوم سفیدش رو به رویت

لبریز کن این عشق را از گفتگویت

عشقی که با برق نگاهت می درخشد

عشقی که می اید شبی آرام سویت

 

تنها قلم می فهمد از طرح نهایی

اینکه کجای قصه ها باید بیایی

باید بریزم یک سبد گلبرگها را

تا لحظه دیدار در وقت رهایی

 

آبی ، سفید و زرد می آید کنارش

یک دشت گل می روید از فصل بهارش

باید قلم موی سر زلفت برقصد

با آبشار شانه های جویبارش

 

از بوم خارج می شدم پایان کارت

دیدم نشسته عشق در دامان کارت

وقتی به آغوشت کشیدم گریه کردی

مثل زمانی که شدم مهمان کارت

 

یک بوم با طرح تو باید زنده می شد

از رنگ از احساسها آکنده می شد

جز با هنر چیزی نداری تا بگویی

روح تو با عشق و هنر بالنده می شد

 

25/5/93 - 9 صبح  - قیطریه

/ 0 نظر / 21 بازدید