از خود همه کس تمام دنيا که بريد

در پاتوق خود به گوشه ای دنج خزيد

فنجان هميشگی پر از قهوه ی تلخ

در حسرت رفتنش از آن قهوه چشيد

فردا که ببينمش به او می گويم

آن لحظه کسی که فکر او را فهميد

لبخند به لب سلام آرام نشست

يک شاخه ی گل به روی ميزش لغزيد

يک لحظه گذشت هيچ ترديد نداشت

انگشت پسر به دور فنجان رقصيد

تا گفت : مسافر تو کی می آيد

از گونه ی دخترک فقط اشک چکيد

من مثل مسافرت قبولم داری ؟

با حرف قشنگ خود دلش را دزديد

/ 15 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منصور

سلام مطالب قشنگی نوشتی به من هم سر بزن خوشحال میشم

موسی

سلام بر دوست خوبم ، علی. زيبا بود.... من هم به روزم.

ژاله

ممنون از لينک راستش قالب وبلاگ من تعداد معدودی پيوند ميگيره اگر اضافه پيوند کنم پاک ميشه پس شرمنده اگر من نتونستم شما را لينک کنم

بابک

من تورا تا بیکران ها... من تورا تا کهکشانها... از زمین تا آسمانها... دوست دارم میپرستم. زيبا نوشتی رفيق ياحق.

فين فيني

سلام مطلبت عالی بود از اين که به ما سر زدی متشکرم بازم سر بزن

تینا

غروب دلگیر سرسبز ولی مال ملخها بودی تو جیره هر سال ملخها بودی همبازی کوچه های خاکی بدرود ای همدم لحظه های پاکی بدرود هر چند که هی صبور و ساکت بودی با این همه آدم متفاوت بودی از بس که درخشیدی و انکار شدی ناچار دخیل حلقه ی دار شدی رفتی و غریب کنج غربت مردی ای خوش به سعادتت چه راحت مردی حالا منم و یاد غروبی دلگیر در شرجی جانکاه جنوبی دلگیر آنروز غروب کوله باری بستی دلداده ی دریا به خودت پیوستی تا تلخی تقدیر شقایق رفتی تا ساحل و عکس و ماه و قایق رفتی ممنون که سر زدی بازم بیا

ژيلا

سلام بر مرد تنها اشک رازي ست لبخند رازی ست عشق رازی ست اشک آن شب لبخندعشقم بود

Nazy

salam mer30 ke dar webloge ma nazar dadid yek soal dashtam mage gharare shoma chikare beshid ke age maroof shodid shoma vaght nemikonid baramoon emza konid?