ادا می کنی

شب عاشقی را بنا می کنی

مرا در وجودت صدا می کنی

پر از بوسه ی آتشین می شوی

در آغوش مستم رها می کنی

شب و روز فرقی ندارد دگر

دلت را پر از عشق جا می کنی

مهیا اگر شد چه بهتر ولی

فراهم نشد هم دعا می کنی

چنان موج بر ساحلم می زنی

و طوفان نابی به پا می کنی

چو خورشید می سوزم ولی

به احساس خود مبتلا می کنی

شدم موم دست ظریفت بگو

بگو با من آخر چه ها می کنی

نشد از غم عشق جانم رها

تو با عشق اما دوا می کنی

به گرمی مرا می پذیری شبی

سپس قلب خود را عطا می کنی

نگاهم گره می خورد با لبت

تو هم دین خود را ادا می کنی

25/12/92

/ 0 نظر / 6 بازدید