به پهنای شب سکوت می کنم

به پهنای سفید رود اشک ریختم

در روزهایی که نبودی

و بارها به جانت قسم یاد کردم 

نه به روحت

چرا که اراده ات را می دیدم

به پهنای سفید رود باریدم

بر جنگل احساسم که همواره سبز بماند

سفیدی چشمانم سبز شد

قرمز شد

زرد شد

پاییز شد

شاید چشمانم نبارد

حالا سیاه شده ام

و به پهنای شب سکوت می کنم

 

 

=-=-=-=-=

 

هفت ماه و سیزده روز برهوت

برزخ

برای زنده ای که چون مرده ها جان می داد

نفس می کشید تا بمیرد

رها شود

جان به جان شود

مردن برای عشق برزخ عجیبی دارد

حالا روزی هفت بار می میرم

سیزده زنده می شوم

مانند تو

و دوباره تکه تکه های دل برزخیم را

جمع می کنم

برای دوباره دیدن

 

...

 

 

 

/ 0 نظر / 20 بازدید