پیکار

آمد و آرام پهلویم نشست

در خودش در عشق در فنجان شکست

گفت از خود درد دلهایی زیاد

از زمانه ، روزگار بد نهاد 

اشکهایش مثل مروارید بود

جویباری که نمی خشکید بود

سینه اش دنیای از احساس داشت

عشق را یک عمر در خود پاس داشت

فارغ از خود عاشقش را می ستود

در خیالش در به رویش می گشود  

هر نفس در سینه آهی می کشید

گاه در ذهنش صدایی می شنید

آخر این ماجرا با کوچ بود

شادی آن لحظه ها تا کوچ بود

خیره بر دیوار ، دل را جا گذاشت   

چاره ای جز سوختن در خود نداشت

سرکشید و رفت از پهلوی من

روح فنجان ماند ، رو در روی من 

هر که دل بر چهره ی دلدار باخت

جسم و جانش را در این پیکار باخت

 

31/3/93 قیطریه 8.5صبح

/ 0 نظر / 8 بازدید