خلوت خیال ( به سرزمین زیبای هنر خوش آمدید)

شعر - نمایش (هنری - طنز -اجتماعی - انتقادی - غیر سیاسی و ... )

تصور کن ..
نویسنده : علی خوش گفتار - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠
 

سلام ... این پست یکی از داستانهای واقعیه که برای یکی از دوستام اتفاق افتاده اونم از بچه های جنگه ... دو سه هفته بود داشتم روی این شعر کار می کردم .. نظر بدید و نقد کنید

 

تصور کن درون سرد خانه

میان بچه های جنگ باشی

تنت سلاخی بمب و گلوله

و با خون خودت همرنگ باشی

 

تصور کن که سی روز گذشته

روانت قید و بند جان سرد است

کفن پوشانده اند و در حقیقت

نبودن ، بودنت امکان سرد است

 

نفس در سینه ات فریاد دارد

و لیکن بی توان و توشه هستی

زمان در نبض احساس تو منگ است

میان دشتی از گلها نشستی

 

دعای مادر و لطف الهی

رقم زد حکم تقدیر عجیبی

زمان دفن نزدیک است اما

برای ماندن اینجا بی شکیبی

 

شهید زنده ای بر دست می رفت

که جان تازه ای گردد نثارش

حفاظت کرد سرما از وجودش

زمستان گشت آغاز بهارش

 

تصور کن ولی نه در حقیقت

برای دیدنش یک زنگ کافی است

نشستن در نمایشهای او  هم

برای درک و فهم جنگ کافی است

 

4/7/90