خلوت خیال ( به سرزمین زیبای هنر خوش آمدید)

شعر - نمایش (هنری - طنز -اجتماعی - انتقادی - غیر سیاسی و ... )

خانوم پرستار
نویسنده : علی خوش گفتار - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

دو انگشتش شبیه  گیره ی کار

به من می گه خودت رو شل نگه دار

فشار شصتش اونجامو سوزونده

به من سوزن زده خانوم پرستار

 

جهان شد پیش چشمم تیره و تار

پر از ویروسم و هر دم گرفتار

می گه پاشو بریم می گم نمی شه

به من سوزن زده خانوم پرستار

 

بیا و جستجو کن توی آمار

جفا ها دیده ام هر بار بسیار

نمونده جای بی دردی برایم

به من سوزن زده خانوم پرستار

 

به من از گوشه ای می خنده گلنار

کنار دستشه همیشه آیلار

به من می گه بلند شو کاش می دونست

به من سوزن زده خانوم پرستار

 

 

لگن مانند پا گردیده ناکار

شده ماهیچه ام مثل سپیدار

ارور های اساسی دارم آخر

به من سوزن زده خانوم پرستار

 

شکایت کردم از دستش به دادار

منو تو دستشون سالم نگه دار

ندا اومد چی می گی بنده گفتم

به من سوزن زده خانوم پرستار

 

رو پیشونیمو خیس کرده به تکرار

خرابه کارشم مانند آوار

می گم اینجوری حالم خوب نمی شه

به من سوزن زده خانوم پرستار

 

سرم می سوزه و تب دارم انگار

جلوم راه می ره هر چی حتی دیوار

خدایا داره می سوزه وجودم

به من سوزن زده خانوم پرستار

 

بهش می گم که حالم بد شده یار

تمام گلبولام گشتن خبردار

یه فکری کن تا از دستم ندادی

به من سوزن زده خانوم پرستار

 

حساسیت داده داروی ناکار

حالا خوبه سفارش کرده ام یار

برو دادگاه شکایت کن بگو که

به من سوزن زده خانوم پرستار

 

 .. اینو بر اساس خاطرات یکی از دوستان نوشتم